پونزده ماهگی
سلام گل پسر.ببخش این ماه نتونستم به موقع بیام و آپ کنم.
دیروز که پونزده ماهگیت بود بردمت بهداشت برای قد و وزن.تا گذاشتمت رو ترازو چنان گریه ای سر دادی که نگو.نمیدونم چرا اینقد گریه زاری کردی.
عزیز دلم وزنت کم شده بود.شدی یازده کیلو و هفتصد گرم.
سیصد گرم کم کردی.
ولی ماشالا قدت شده بود هشتاد و هفت و نیم.بار اول اشتباه اندازه گرفته بود.از بس گریه کردی.دوباره اندازه گرفت.دور سرتم پنجاه و دو نیم فکر کنم.
چون وزن کم کردی قرار شد دوباره ماه بعدم ببرمت.
از بس شیطونی و کم اشتها اینطور لاغر و سبک شدی.ماشالا خیلی فعالیتت زیاده.یه لحظه نمیشینی.همش راه میری.
دست بزنم پیدا کردی.ماشالا دستتم سنگینه.خیلی محکم میزنیمون.هر کی از کناررد شده یه دس براش میندازی.
بدجوری موهامونو میکشی.همش از دستت جیغ میکشم.
ازبس میزدی رو صفحه تلویزیون مامانم اینا،گذاشتیمش رو اپن.حالا افتادی به جون تلویزیون خودمون.از کناره های میز بالا میری و میکوبی رو صفحش.دیگه داریم از دست این کارات دیوونه میشیم.از همه جا بالا میری.دیگه نمیدونیم وسایلمونو چطور بذاریم که ازشون بالا نری.
نمیدونم چرا اینقد کم غذا شدی.شیرم کم میخوری.دکترت که میگه اشکانداره، دفعات خوردنتو بیشتر کنم.برای شینطتم گفت برا بدنت خوبه!توصیه کرد ببریمت پارک.فعلا که ماه رمضونه،بابایی روزه س،نمیتونیم ببریمت.من امسال روضه نگرفتم.دو روز تو شعبان گرفتم خیلی حالم بد شد،فشارم افتاد،ضعف کردم.بر عکس پارسال که اصلا اذیت نشدم.ولی پارسالم کامل نگرفتم.
خوشبختانه دوباره موهات بلند شده.
وقتی باهات حرف میزنیم خیلی خوب متوجه میشی.
بعضی از کلمات ساده رو هم تکرار میکنی.
لجبازم شدی.نذاریم کاریو انجام بدی همش میپری و خودتو میکوبی زمین و گریه میکنی
.
خیلیم زیاد بوس میکنی.یه دفعه میای یه بوس میکنی و میری.تازگیا از میز بالا میری.هر وقت میرم کناز میز کار دارم،سریم میای میچسبی بهم و میبوسیم و زور میزنی بری روی صندلی!فکر کردی بوسم کنی دیگه کاریت ندارم.
چند شب پپیش تو آشپزخونه بازی میکردی.پشتم بهت بود که صدای گریت بلند شد.با صورت خورده بودی لبه میز.صورتتو گرفته بودی و گریه میکردی.دستتو برداشتم دیدم پلکت داره خون میاد.واقعا خدا رحم کرد که چشمت طوری نشد.خدا رو شکر خیلی مهم نبود و زیادم خون نیومد.بابا هم سرگرمت کرد و زود فراموش کردی.الانم دیگه خوب شده،فقط کمی جاش مونده.
همون شبم در یخچالو باز کردم،نمیدونستم از اون ور دستتو کردی لای در یخچال،در یخچال تا آخر باز شد و دستت موند لای در.چنان گریه ای سر دادی.اون شب حسابی اعصابمونو ریختی بهم و ناراحتمون کردی.
دو هفته هم هست که فقط آبریزش بینی گرفتی.هرچیم دارو بهت میدم فایده نداره.
هفته گذشته رفتیم خونه بابای بابایی.بابا نیومد.ما هم برا مجلس فاتحه یکی از فامیلای نزدیک رفتیم.دیگه موندیم تا باباییم بعدا بیاد.یه هفته ای اونجا بودیم.یه پارک نزدیک خونشون بود.چند بار بردیمت پارک.خیلی دوس داشتی.خیلی تو کابینتاشون سرک میکشیدی و وسایلو بیرون میریختی.حرصشونو دراورده بودی.
چون همش خونه بودیم خوش نگذشت.باباییم نبود سخت بود.آخر هفته بابا اومد و جمعه برگشتیم.
خبر خوب اینکه چهارده خرداد مراسم ننامزدی دایی علی (داداش بزرگم) بود.چهارشنبه رفتیم تهران و پنجشنبه هم برگشتیم.تو راه برگشت اذیت شدیم.اولش خواستیم شب بمونیم ساوه.خبر دادن که پدر شوهر خالم حالش خوب نیست.ساعت دوازده راه افتادیم برگشتیم.نزدیک صبح رسیدیم.خیلی اذیت شدیم.شما هم خیلی گریه زاری کردی.پدر شوهر خالمم روز بهدش جمعه غروب فوت کرد.به خاطر فاتحش یه هفته ای رفتیم خونه بابای بابایی.
چند تا از کلمه هایی که میگی و برات مینویسم.
ماهو بلد شدی.اینقد قشنگ میگی ماه.ولی دیگه کفرمونو دراوردی از بس همش میگی ماه.همینطور الکی میگی.نور تو صفحه تلویزیون میفته دیگه ول نمیکنی و همش میگی ماه.دیگه عصبیمون میکنی.مامانو خیلی قشنگ میگی.بابا رو هم که زود یاد گرفتی.در یاد گرفتی.به جوجو میگی دجو،خیلیم قشنگ میگی.گل بلدی،ماهی بلدی،به گوش میگی گو.چشم؛دم.نون؛نن.آب بلدی ولی نمیگی،با دهنت صدا در میاری که خودمون میدونیم یعنی آب.مو:مع.به ماردینم میگی مانه.تاب تابم بلدی.دایی؛دا.چند بارم گفتی عمه،ولی نمیدونم میدونی عمس یا نه.آخه تازگیا همینجوریم میگی.به پنکه هم میگی پنته،خیلی با مزه میگی.یه مدت از پنکه مامانم اینا میترسیدی.از هر جایی میدیدبش دیگه جلوتر نمیرفتی و سر و صدا راه مینداختی تا بیایم بغلت کنیم.همیشه کنار در آشپزخونس.میبردمیت تو آشپزخونه خودت بیرون نمیرفتی.گریه میکردی تا بغلت کنیم.هر جا پنگه ببینی میگی،حتی تو خیابون و مغازه.بعضی وقتا بعضی چیزا رو تکرار میکنی ولی بعد دیگه ادامه نمیدی.
تا چند وقت پیش نماز میخوندم میمودی زیر چادرم مینشستی.ولی تازگیا تا میبینی چادر سرم میکنم گریه راه میندازیو آویزونم مبشی نمیذاری نماز بخونم.دیگه مجبورم تا برگشتن بابایی صبر کنم تا بتونم نماز بخونم.
یه مدتم بدجور ترسو شدی.اصلا یه لحظه ازم دور نمیشدی.البته وقتی فقط دوتاییمون خونه بودیم اینطور بودی.تا میدیدی از جام تکون میخورم با یه حالت ترس و گریه خودتو مینداختی بغلم.خدا رو شکر الان دیگه اینطور نیستی.تو اون مدت خیلی اذیت شدیم نمیذاشتی به هیچ کاری برسم.دیگه مجبور میشدم برم خونه مامان اینا.تا هم تنها نباشیم هم بتونم به کارای شخصیم برسیم.
یه مدتیم هست بابایی میبرتت حموم.هم بازی میکنی هم حمومت میکنه.اینطوری منم راحتترم.یه بار خودم بردمت حموم،فقط شیر آبو باز و بسته میکردی.هر کاری میکردم تو وانت نمیرفتی بازی کنی.ترجیح میدم با بابایی بری.
اگه بازم چیزی یادم اومد میام اضافه میکنم.
پونزده ماهگیت مبارک قند عسلم.دوست دارم آرشم.میبوسمت.



پونزده ماهگی 

